Wednesday, June 16, 2010

فاصله


نه و نه دقیقه را دوست ندارم

چرا که میان دو هم نوع

فاصله ای به بزرگی هیچ ایجاد میکنند



Saturday, April 3, 2010

آیین، رسم، سنت - نگاهی گذرا

شده حتما نشه به کسی اعتماد کنی. شده حتما نشه یکی رو پیدا کنی. شده بخوای یه حرف بیهوده به کسی بزنی. در راستای بی کسی. خب این جملات خیلی ساده ست چون حرف حرف عجیبی نیست. چون برای همه یه موقع هایی شده خب. اصولا حرف و کس بر تضاد وجودی هم قرار دارند. وقتی کسی باشه حرفی نداری، وقتی کسی نباشه حرف برای گفتن زیاد داری.
اصلا امروز سیزده بدره. همه یه کارهای خاصی رو که از قدیم در ذهنشونه این روز انجام میدن. مثل بیرون رفتن و خوش گذروندن. مثل ناهار خوردن. مثل هندونه و شیرینی و آجیل خوردن و بعضا قلیون کشیدن در فضای آزاد. ولی امروز هیچ کس دید و بازدید نمیره! خب دیگه اینم رسمشه. مثل من که الان در جمع خانواده نشستم و دارم این متن رو تایپ میکنم. البته منظورم از خانواده فقط پدر و مادر و برادر نیست. بلکه پدر بزرگ و مادر بزرگ و خاله و دختر خاله و نوه خاله و ... اووووه خلاصه حسابی خاله بازیه. اما من اینجام. توی حرف های خودم. چون سرم رو که بیارم بالا حرفی ندارم واسه گفتن ولی وقتی سرم اینجاست خوب میتونم بنویسم. اینه رسمه زندگی. گاهی مجبوری برای دیگران زندگی کنی. من اینجام در حالی که میتونستم با دوستانم بیشتر خوش باشم. خب، توی زندگی همه مون باید سیاست های خاصی رو رعایت کنیم. قطعا در نهایت به این نتیجه میرسیم که نمیشه فقط برای خودت زندگی کنی. واقعا یه مواقعی بایستی برای دیگران وقت بگذاری نه برای خودت. این سیاست کلیه زندگیه. اگه بخواهی به یه چیزایی برسی مجبوری تو زندگی برای یه زمانهای به ظاهر بی خاصیتی وقت گذاری کنی. اگه به قانون عمل و عکس العمل اعتقاد داشته باشی در هر حدی به این فکر میرسی که هر حرکت در گوشه ای از جهان تاثیر گذار خواهد بود. چه برسد حضور در مکانی که خود خواسته یا به اجبار حضور داشته ای. پس از نظر من تنها دلیلی که برای حضور من در این محل میتونه وجود داشته باشه تاثیر کلی بر حال و احوال اطرافیانه. همونطور که وقتی پسر خاله م امروز صبح رفت کیش و الان اینجا نیست به من خبر نداد، چون میدونست اگه من بفهمم اون نیست حتما نمیام. چون تاثیر بودن و نبودنش برای من مهم بود. ولی با این حال من از خودم گذشتم و به خاطر کسان دیگری اومدم.
بررسی روانشناختی مراسمات باستانی، سنتی، خانوادگی
علل برگزاری:
1-    رسم
2-    دیدار فامیل
3-    تفریح
4-    توقع
5-    ...
با اینکه دلایلی زیادتری رو میشه در ادامه شماره گذاری کرد ولی کمی گذرا همین چهار مورد رو کمی بازتر میکنم.


الف- رسم و رسومات
تعریف: به هر نوع آیین، حرکت، رسم، ظاهر نمایی، رفتار، و حالت های دیگری از بروز اجتماعی که پیشینه ای باستانی، ملی،  قومی، خانوادگی و یا حتی شخصی داشته باشد.
نکته مهمی در زمینه رسم و رسومات وجود دارد که تداخل بسیار عمیقی در دو مورد جدای مذهب و خرافه دارد. که هر کدام به تنهایی قابل بررسی ست. در زمینه های مذهبی بسیاری آیین های خاص از روایات و آیات برداشته شده که در جوامعی مانند خانواده به صورت رسم خاصی بروز ظاهری پیدا کرده، مانند نوشتن هفت سلام در ساعت تحویل سال نو. و شبیه به همین آیین میشود از سفره هفت سین اسم برد که باز ریشه در آیین باستانی ایران زمین یعنی زرتشت دارد. اما خرافه مطلب دیگریست که مثالهایی بسیار گوناگون در رسومات زندگی جامعه ما و همه ی جوامع دارد. مثل اینکه اگر در هنگام تحویل سال در حال انجام کاری یا حرکتی یا حالتی باشی، اون حال برای اون شخص تا آخر سال تاثیر گذار خواهد بود. که البته جدایی این دو یعنی رسومات مذهبی و خرافی خودش جای بحث و تامل بسیار زیاد داره که من قصد ندارم اینجا به این موضوع بپردازم.
ب- دیدار فامیل
جدا از بخش اول که رسم و رسومات خوانده میشود، اگر شخصی در انجام مراسمات سنتی و باستانی بسیار نیت پاک و سنجیده داشته باشد، بهترین نکته ای که میتواند در نظر بگیرد برای اینکه از انجام این مراسمات نفعی سودمند برده باشد همان دید و بازدید اقوام و آشنایان و دوستان است، که خود منافع و نکات مثبت زیادی در بر دارد. لذا در اکثر موارد اگر جزء آن دسته ای باشیم که از دیدار خانواده و اقوام خرسند میشیم این جنبه از قضیه برایمان اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد.
ج- تفریح
جای تعریف نداره؛ میتوانیم به هر عملی که باعث شادی روحی و جسمی فرد بشود تفریح بگوییم. مثل گردش، مثل بازی، مثل غذا خوردن، مثل دیدن دوستان و فامیل و کسانی که دوستشان داریم و بعضا حتی مثل تنها بودن. اما در این گونه مراسمات بیشتر جنبه های ظاهری تفریح مد نظر است مانند بازی و گردش و دیدن دوستان و اشنایان. نه جنبه های شخصی تفریح مثل تفریح های شخصی و هر نوع تنهایی که باعث تفرج و شادی میشود.
د- توقع
تعریف: انتظار از شخصی یا چیزی برای سر زدن یا نزدن حرکتی در زمان و مکان خاص.
اما توقع؛ ساعت درونی احساسات انسان ها همیشه با ساعت ظاهری شبانه روزی و تقویم یک رنگ نمیشود. گاه روزی مانند آخر هفته که انتظار میرود طبق معمول باید به امور متفرقه و شخصی و تفریحی پرداخت ، شخص بطور خاص به هیچ کدام این موارد بهتر است بگوییم حس پیدا نمیکند. و ترجیح میدهد کماکان خود را در محیط کاری و انتظامی که در طول هفته بوده نگاه دارد و به انجام امور دیگری بپردازد. و یا بالعکس در روزهای وسط هفته که معمولا به امور اقتصادی و به قول معروف روزمره پرداخته میشود بنابر حس درونی شخصی تنها تمایل به گذراندن وقت در تنهایی و یا استراحت پیدا می کند. اما در چند درصد مواقع زندگی به ما اجازه میدهد طبق حس درونی خود رفتار کنیم؟! معمولا کمتر از 10 درصد. لذا انسانها به نادیده گرفتن حس درونی خویش بسیار عادت دارند. و پذیرفتن نکته ای مانند توقع که از سمت اطرافیان نشات میگیرد برای افراد بسیار امری عادی ست. در این مورد خاص نیز بحث به همین منوال است. بسیار ممکن است که شما روز اول سال نو تنها به خوابیدن در منزل و تماشای تلویزیون فکر کنید، اما میتوانید از سر زدن و دیدار پدربزرگ و مادر بزرگ و تلفن زدن و تبریک گفتن سال نو به افرادی که برای شما اهمیت دارند (اهمیت معنوی یا مالی یا شخصی) غفلت کنید؟؟ معمولا جواب این سوال منفیه. پس میبینیم که توقع اطرافیان بسیار در زندگی ما نقش بازی می کنه. حتی ممکنه خودمون رو بسیار راغب به کاری نشان بدیم ولی قلبا تنهای دلیلی که به وجودش آگاهیم همان توقع اطرافیان هست.
با این حساب گاه افراد برای زندگی خودشون  حسابهایی شخصی دارند. چیزی که حاکم بر جامعه ی ماست تن دادن آگاهانه به این گونه مراسمات و سنت هاست. کما اینکه پسرها و دختر ها بعد از ازدواج بسیار پابند قیود و سنن خانوادگی میشوند. سنت شکنی های قبل از ازدواج در خانواده ای که در آن بزرگ شده اند رو به فراموشی میسپارند و پا در زندگی مملو از آداب و سنن و روسمات خانوادگی بعد از ازدواج می گذارند. اما هستند درصد از افرادی که خط کشی های رنگی مختلفی در ذهن خود ایجاد کرده اند و سعی میکنند که در زندگی پا از آنها فراتر نگذارند و به اطرافیان نیز اجازه عبور از مرزهای فکری خودشون نمی دهند. خط کشی هایی به رنگ قرمز، بعضا زرد یا سبز. مثل اجازه ندادن خانواده در دخالت در امور شخصی. یا دخالت در آگاهی از اینکه وقت های آزاد شخص چطور و کجا و با چه کسی سپری میشه. چنین افرادی به خاطر باور هایی که به اونها پایبند هستند حتی بعضا از افرادی که مانند خودشون فکر نمیکنند و خطوط قرمز فکری ندارند فاصله میگیرند. که این البته امری طبیعیه. حتی گاهی تقیّد به آداب و سنن اجتماعی از دیدگاه برخی افراد مقبوح و ازار دهنده ست. و گاهی بالعکس ، اینگونه افراد برای خانواده های سنتی جامعه ما غیر قابل تحمل و اصطکاک برانگیز خواهند بود.
شاید نتیجه این باشه که برای زندگی در جوامعی سنتی و مذهبی مانند جامعه ی ایران لازم است در بعض مواقع جنبه ی توقع رو در سنن و آداب خانوادگی رعایت کنیم، اما با سیاست های فردی و شخصی خطوط قرمز خودمون رو نه تنها رعایت کنیم بلکه از نزدیکانمون حتی توقع داشته باشیم که به نحوه زندگی ما احترام بگذارند. و در واقع ترکیبی از توقعات دو جانبه شخص از جامعه و جامعه از شخص. با این نکته ی بسیار مهم که این تعامل بسیار شبیه بازی طناب کشیه؛ و این نکته ی مهم تر که همیشه طرف جامعه قوی تر از طرف شخصه، و اگر به قول معروف توی این طناب کشی کمی شل بدیم طناب از دستمون در رفته و افتادی در دنیای زندگی سرشار از آداب و سنن و توقعات اجتماعی و خانوادگی و مذهبی و خرافی و ... هزار نوع قید و بند هایی که جامعه ای مثل ایران درگیرشه.
حالا میبینید میشه برای سیزده به در تن به قید و بند های سنتی خانواده داد ولی در عین حال طناب رو به سمت خواسته ها و تفریحات شخصی کشید. این هم از امروز من، در کنار خانواده ولی توی وبلاگ.

Tuesday, April 10, 2007

دیدگاه

گاه در تهاجم پهنای سرد زندگی سخت می پيچی، چون مردی از جنس دوگانگی
وقتی ميبايست کاری بکنی و تعلل غافلت می کند ازتهاجم
چه شکست ها که می خوريم از کوتاهی ها
و چه دردها که نمی کشيم از فراموش شدن ها
مانند مرد دلقک که تنها باقی مانده دستمزدش را به تاکسی ميپردازد و به سمت آپارتمانی می
رود که سال گذشته آنرا ترک کرده اما هنوز بوی پدر بزرگ را می دهد ...
مادامی که با دوستی قديمی گپ ميزنی
ناگهان با شنيدن جمله ای از گذشته اش شوکه ميشوی
چرا که تو نيز در برهه ای از زمان و در برهوتی از مکان، هم اتفاق با او بوده ای و تا بامروز
هر دو پنهان بوديد ...
و گاه که ياد می کنی از کسی که زمانی دور در نظرت جلوه ای ديگر داشت که تو را بر نمی
انگيخت و حال پس از گذشت سالها و تغييرات افسوس گذشت زمانی را می خوری که ميتوانستی
در اين تحول نقش داشته باشی ...
وقتی احساست را پنهان می کنی و به سرسری گذشتن عادت می کنی! شايد اين ترديد است که
خانمان سوز می شود، شايد اين ترس است که بازت ميدارد، شايد ناشناختگی ...
و حال خود را ميابی که چاره ای نداری جز غوطه ور شدن در دريايی که ديگر استخوانی برای
مقاومتت باقی نگذاشته
پس بروی آب دراز بکش و بگذار نور در برت گيرد، تا هم نرمی آب را بچشی هم انرژی
خورشيد را ...
شايد خودش را که پنهان می کند به نفعت باشد، شايد رها کردن بهترين گزينه باشد! هميشه دو
رها شده در آب بالاخره بهم ميرسند! يا بهم ميرسند يا هر دو به ساحل باز می گردند ... پس
دردت از چيست؟
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
چون تو بيداد کنی شرط مروت نبود

گاهی فقط برای غريبه ها می نويسم! هر چی دوست داری برداشت کن غريبه

Monday, March 5, 2007

دادخواهی مرد



غروب آمد و خورشید در سیاهی مرد
دگر صدای پریشان دادخواهی مرد

بیار شمع به شام غریب آن ایام
که در کتاب دبستانمان تباهی مرد

حرامیان و عیاران بجای خود خوابند
که مایه ی شرف و اقتدار واهی مرد

ببار درد، ببار ای همیشه پابرجا
که باغ زرد دل از درد بی گیاهی مرد

شب سیاه شده سقفی از ستاره و مرگ
پناه خانه از احساس بی پناهی مرد

کسی دگر نکند باور این حقیقت را
صدا صدای زمین است، تخت شاهی مرد

نگاه رحمت حق را نباشد او لایق
نکرد بر غم هم کیشیان نگاهی مرد

دریچه ای به هوای بهار بگشایید
که زندگی همه در اوج بی گناهی مرد

جای دوری نیست! مرکز شهره، پل کالج نرسیده به چهار راه ولی عصر! فکر می کردم این چیزا رو فقط احمدزاده تو جشن رمضان نشون میده! اما

Sunday, January 28, 2007

سفر

شب را تمام شب
خوابم نبرده ست
اين خستگان عقربه مانند ساعتم
تا دو رسيده است
اين ترس و واهمه
"آيا مسافرم
خواهد ز ره رسيد؟
شايد که در ترنم زيبا حضور او
راهی دوباره باز شود
تا فسانه ها"
شب را تمام شب
تنها گريستم
يادم نبود سر به بيابانی آورم
شايد به چاهی از در خوبی درآمدم
خشنود ازاينکه طی شود اين فصل زرد بد
خنديده ام ولی
خوابم نبرده است
آه ای بهار من
دزدان اين ديار
با کوله بار خالی از احساس بی کسی
انديشه های گرگ
ترسم به غنچه های گلايل به شاخ بيد
زخمی بياورند
ای کاش ای بهار
جاری بدی تو در ره اين رود های سرد
تا در تو لخت ميشدم و پرسه ميزدم
در لابلای آب
در بين سنگ ها
گويی سوار باد
با من که قهر کرده و رفته به پشت کوه
گويا نبرده است سلامم به سوی تو
شب را تمام شب
فرياد کرده ام
ای نو بهار من
من غرق گشته ام
دريای مهر را
منعی دگرنمانده به موج بلا وليک
آب از سرم گذشت
تنها من و تو ايم
سبزی اين بهار
ما غنچه های تازه برآورده سر ز خاک
تو سرو ناز من
من پيچکی شوم
از عشق نور تا ته دنيا به پای تو!
بهر بهار من
هر شب دعا کنيد
ای باد مهربان
ابری فرست از سر رحمت برای ما
تا پشت پای قامت سرو مسافران
هميشه خيس باد
من خسته ام ولی
خوابم نبرده است
شب را تمام شب
...
آيا مسافرم
خواهد ز ره رسيد؟
اين خستگان عقربه مانند ساعتم
گويا عبور می کند از انتهای شب
بانگ پيام صبح
دارد نويد ميدهد از ابتدای روز

Monday, November 13, 2006

هوا بس ناجوانمردانه سرد است


هوا سرد است و با اين حال دست من نمی لرزد
دلم بيچاره داده تکيه بر ديوار، می لرزد
چراغ خانه ها خاموش گشته مردمانش خواب می بينند
يکی از وعده ی شامش يکی مهتاب می بيند
يکی مادر بزرگش را پر از گرما
يکی معشوق خود در گرمی آغوش می بيند
ولی يک مرد در يک خانه ی تاريک
نمی داند چرا هر شب به خوابش ترس می آيد
ز سرما و ز تاريکی
ز رنج فقر و بيماری
توانش رفته از کف، فصل سرما را نمی تابد
نگاه کودکانش را دگر پاسخ نمی گويد
که اين سرما تبر بر ريشه اش خواهد زند از دم
مگر کاری کند فردا
که شايد نان و آبی آورد بهر يتيمانش
مگر شادی فشاند بر دل اين خردسالانش
بهر قيمت که باشد تن دهد بر درد و رنج و غم!
که درد از بهر خود بهتر که بهر کودکان باشد
همين افکار می چرخد
و او تا صبح می لرزد
نگاه از کودکانش بر نمی گيرد
هوا سرد است، دستم گاه می لرزد
دلم بيچاره داده تکيه بر ديوار، می لرزد

Sunday, October 8, 2006

لاله ی سرنگون

یادش بخیر
برايت از لاله ی سرنگون نوشتم! از شيلّر برايت گفتم! که روزی تنها گل سربلند زمين بود! روزی که عيسا مسيح را به صليب کشيدند همه ی گل های زمين سر خم کردند، اما شيلّر عاشق خورشيد بود، خداوند هم به مجازات اين گستاخی جزايش داد که هميشه سرنگون باشد! چه کسی باور ميکرد گلی که امروز لاله ی سرنگون می خوانيمش روزی تنها گل رو به آسمان بر روی زمين بوده؟؟ دلم می خواست يک شيلّر ....!!
برايت از گورهای پنهان نوشتم! مانند گور لورکا! که او را در يک زيتون زار کشتند و پای درختی دفنش کردند و هيچ کس نمی داند گورش کجاست! از انسان های کوچکی برايت نوشتم که نام های بزرگ به يدک ميکشند، از اينکه اين روزها کوچه ی علی چپ سرراست ترين نشانی دنياست! شانه بالا انداختن عادت همه شده! از خيابان های مملو از بی خانمان ها برايت گفتم! ... و شاعران و نويسندگان و انديشمندان بزرگ ما که در حال جمع آوری مريدهای تازه اند! کسی شعر گلسرخی را به ياد ندارد؟؟ : " بايد که رنج را بشناسيم!! وقتی که دختر رحمان با يک تبِ دو ساعته می ميرد، بايد که قلب ما سرود و پرچم ما باشد" بايد که دوست بداريم ياران. خلاصه رنگين کمانم؛ انگار می کنم که نسل شيلّر ها رو به انقراض است، بايد آن هنگام که همه سر خم می کنند شيلّر وار سر بلند کرد و خورشيد را نگريست! بايد کلاغ ها و جغد ها را دوست داشت! بايد بعد از هر عطسه ی بی گاه زندگی را ادامه داد انگار!!؟؟ بايد پشت هر مسافری گريه کرد! گل ها که همه شيلّر باشد ديگر کدورت شيشه های گل خانه رنجورشان نمی کند.
 با من باش که تو جرات قامت راست کردن رو به خورشيدی و قدرت چيدن سيب! عشق تو توان نگريستن به خورشيد به من ميدهد بی پلک زدن! باران ياد تو چشمانم را شستشو ميدهد و در مهتابِ شب رنگين کمانم می شوی!! خوشحالم که روزها يی را از خاک باغچه ی تو توان میگيرم، روزهايی دگر به يادت خاک را آب می دهم ... ای کاش فصل باران پايان نداشت و خورشيد غروب نمی گرفت تا هر روز رنگين کمانی بود، مرا با رنگ هايت در هم آميخته ای! با تو خواهم ماند! من و تو دو شيلّريم دو شيلّر که از تماشای بی وقفه ی خورشيد خسته نمی شوند!!!؟

Friday, June 2, 2006

خلقت

يک نمايش زيبا بود
با پيس های پيش پيش نوشته
متن های آماده
ديالوگ های توپ
در روند تمرين همه چيز مرتب بود
هر کی هر نقشی را دوست داشت بازی می کرد
يعنی هر کسی نقش خود را بازی می کرد
پرده ها که داشت بالا می رفت
متن ها گم شد
صحنه گردان ماند و يک مشت بازيگر
صحنه گردان صحنه را ترک کرد
کار به دست بازيگران افتاد
هر کسی نقش ديگری را بلعيد
خلق اکثر شخصيت ها ی جديد
در موقع بالا رفتن پرده ی نمايش بود
و در نمايش روی صحنه ی خلقت
همه در حال بازی کردن نقش های ديگران بودند

Sunday, April 23, 2006

ده تومانی

آیا میدانستید قلک در چه سالی کشف شد؟
آیا میدانستید پول در چه سالی اختراع شد؟
آیا میدانستید مهر را چه کسی اختراع کرد؟
آیا میدانستید اسکناس را اولین بار چه کسی چاپ کرد؟
....
خب مهم نیست! من هم نمیدانستم. هنوز هم نمیدانم
اما امروز کشف کردم که ده تومانی را به مسئول دم در دستشویی عمومی هم میتوان داد!! میدانستید؟

Wednesday, April 12, 2006

لا اقل

گاه گاهی که ياد خودم ميکنم دلم برايم ميسوزد. گه گاه چشمانم از خستگی ام عرق ميريزند. گه گاه
وجودم خودم را پس ميزند گويا متعلقش نيستم! گاهی هم که دلم هوای خودم را ميکند به پاکی و
معصوميت تو مينگرم. گويا مرا ياد چشمانم می اندازی. اما من هيچ ندارم که جلويت قربانی کنم.
مرا نميشنوم ديگر. "هيچ" تنها توشه ام مانده و خودم همسفرم. ای کاش ..... کاش اجازه دهی
خودم را ميديدم لااقل