Friday, June 2, 2006

خلقت

يک نمايش زيبا بود
با پيس های پيش پيش نوشته
متن های آماده
ديالوگ های توپ
در روند تمرين همه چيز مرتب بود
هر کی هر نقشی را دوست داشت بازی می کرد
يعنی هر کسی نقش خود را بازی می کرد
پرده ها که داشت بالا می رفت
متن ها گم شد
صحنه گردان ماند و يک مشت بازيگر
صحنه گردان صحنه را ترک کرد
کار به دست بازيگران افتاد
هر کسی نقش ديگری را بلعيد
خلق اکثر شخصيت ها ی جديد
در موقع بالا رفتن پرده ی نمايش بود
و در نمايش روی صحنه ی خلقت
همه در حال بازی کردن نقش های ديگران بودند

Sunday, April 23, 2006

ده تومانی

آیا میدانستید قلک در چه سالی کشف شد؟
آیا میدانستید پول در چه سالی اختراع شد؟
آیا میدانستید مهر را چه کسی اختراع کرد؟
آیا میدانستید اسکناس را اولین بار چه کسی چاپ کرد؟
....
خب مهم نیست! من هم نمیدانستم. هنوز هم نمیدانم
اما امروز کشف کردم که ده تومانی را به مسئول دم در دستشویی عمومی هم میتوان داد!! میدانستید؟

Wednesday, April 12, 2006

لا اقل

گاه گاهی که ياد خودم ميکنم دلم برايم ميسوزد. گه گاه چشمانم از خستگی ام عرق ميريزند. گه گاه
وجودم خودم را پس ميزند گويا متعلقش نيستم! گاهی هم که دلم هوای خودم را ميکند به پاکی و
معصوميت تو مينگرم. گويا مرا ياد چشمانم می اندازی. اما من هيچ ندارم که جلويت قربانی کنم.
مرا نميشنوم ديگر. "هيچ" تنها توشه ام مانده و خودم همسفرم. ای کاش ..... کاش اجازه دهی
خودم را ميديدم لااقل

Thursday, February 16, 2006

قصه شب

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت : "مواظب باش عزيزم، اسلحه پره"
زن که به پشتی تکيه داده بود گفت: "اين رو برای زنت گرفته ای؟"
"نه، خيلی خطرناکه، می خواهم يک حرفه ای استخدام کنم."
"من چطورم؟"
مرد پوزخندی زد: "با مزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن يک زن استخدام می کند؟"
زن لب هايش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت
.
.
زن تو

Monday, February 13, 2006

آره ! همه چيز با تو شروع شد!!! همه چيز ... از روز اول!! ....
اون موزيک زيبا! اون اوج .....
دلم ميخواد رها بشم! تو اوج همه ی اسمونها ... حيف ....
ديگه مثل گذشته نيستم! آخه اون موقع ها خيلی چيزها داشتم! خيلی! .... تو قلبم پر بود ... سرشار ... مملو  ...  از همه چيز ... اما حالا تهی شدم ...
ای کاش
ای کاش ميتونستم ذره ای احساس کنمت ... بيشتر   و بيشتر ... بيشتر از قبل ... بيشتر از هر چه که بوده ... دلم گرفته ....  می خوام يه چيی بهت بگم ...  اصلا نمی خوام برام بنويسی!! فقط ميخوام يه چيزی رو بدونی!! اونم اينه که دوستت دارم!! نه به اندازه هر آنچه نميتونی تصور کنی    بلکه شايد بيشتر ...   تو از کجا ميدونی واقعا ايده آل من چيه؟!!! تو از کجا ميدونی من چی ميخوام؟!! من که بهت گفته بودم ...  من که بهت نگفته بودم ....  گفته بودم؟!!! تو همه چيز منی!!  فکر منی! ذهن منی! خواب منی! رويای منی! ...  روز و شب منی!!   برای همه از تو ميگم ...  برای چشمم .. برای دستم ... برای مغزم ... برای پام ... برای قلبم ...  خلاصه به هر کی ميرسم از تو براش ميگم!!   به خدا ديگه خيلی چيزا برام اهميت نداره   خيلی چيزها!! خيلی از روياهام از دستم رفته!! اصلا ديگه اون ايده آل برام معنی نداره! ديگه خيلی هاش برام معنی ندره!! گور پدر ايده آل!! شايد تا سالهای ديگه مجبور به خيلی چيز ها بشم!! خيلی چيزها که خودت هم ميدونی!!    شايد هم خيلی زودتر!!! خيلی .... 
ميتر سم !
ميترسم که خيلی چيزها زودتر به سراغم بياد!! خيلی زودتر!!   من حتی به سرنوشت تو هم راضی هستم! مگه بده؟!   بار ها و بار ها بهت گفتم چه حسی نسبت بهت دارم!!   ديگه نميخوام بگم!!! خيی چيزها هست که ديگه نميخوام بگم!!! آخه ميترسم برات بی معنی باشه حرف هام!!! ولی فقط بدون که هميشه با تو هستم!! هميشه!!با تو خواهم بود!!! ديگه بعد از اين همه وقت ميفهمم از کجا دارم صحبت ميکنم!! ميفهمم که ديگه از چرت و پرت گفتن گذشتم!!! ديگه خيلی چيزهارو فهميدم!! ديگه ميتونم ادعا کنم که خودم رو ميشناسم!! و همينطور تو رو!   ....
بالاخره به آرزوم رسيدم!!! ممنونم که جوابم رو دادی!!  فقط هر از گاهی همين کار رو بکن!!!  ميدونی که!! حضورت آرامش ميده!!!
من فقط همينو ازت ميخوام!!!  و ميخوام که با من مثل هميشه باشی!!‌ دوست ندارم عوض بشی!!! دوست ندارم!!! اين حرفيه که ميترسيدم بهت بگم!!!   تو رو به خدا!!!   اين جنايت رو با من نکن!!!! من فقط با حظور تو اوج ميگيرم!!! هيچ چيز به من اين حس رو نميبخشيد!! 


Thursday, January 12, 2006

کمی کمتر از هميشه ...

چند روزيست يادی دارم   از خاطراتی  نه چندان دور چندان و نه ...  يادم از يادمانان ماندگار می آيد .. از عبور درد   از تلاطم زندگی در پس مهر ورزی در خفا ...  از رشک به همشاگردی ... در پی استاد     از اولين روزهای شعر   از نگاه های دزدکانه    از تلالوء صوت در حنجره ی فرياد!   از در پی اش بودن ...  بودن و بودن !    از بی خبری های اتفاقی  و از خبر دار شدن اتفاقی تر    از ....
مرا ببخش گر آنی نبودم که ميپنداشتی ...   مرا ببخش که میدانم چه ميگويی    ای کاش ارزشش را داشتم    ای کاش ميدانستی کيستم     و چيستم!  ای که گمان ميکردم تمام شده ای    اما هميشه بودی   هميشه ... همه ميدانستد تو برايم چندانی و چونی ...  ولی نميدانستند چنانی!!! که خود هم نميدانستم ...   نبودنت برايم خاطره بود
ای خاطره انگيز ترين رويای دوباره    مرا ببخش!

Tuesday, January 10, 2006

همینه دیگه

گاهی بايد ياد بگيريم از عقلمون خوب استفاده کنيم!! بعضی مواقع با کوچکترين حرکتی ميشه بهترين استفاده رو کرد ... منتها ما ايراني ها معمولا به جای استفاده از عقلمون فقط بلديم هر چه فرياد داريم بر سر شيطان بزرگ بکشيم.
. سر خط

Monday, December 26, 2005

و آن هنگام که باد سرد مشرقی از سرزمين هشت رود گذار کرد   اين تن رنجور پسرکی بود که خسته از پنهانی چمباتمه زدن در آغوش خويش  برای چيزی که نميدانست به آن چيزی شبيه به ازادی ميگويند بی مهابا تلاش ميکرد ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی  ... همزاد من!!

و آن هنگام که آوای ملکوت در وجودش جاری شد ... ناخواسته درد در هم پيچيدگی مزمن را فراموش کرد ... گويی از پس پرده ای زخيم چشم را از شره های شراب اسطوره ای زندگی بخش پاک ميکند ....  و او چه ميدانست چگونه خواهد بود طره طره اشک در کهکشان لعيم بی سباط دهر ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که از پس کوجه به کوچه های پسرکی خرد ميگذشت   در پی جاری شدن در ملال آورهای بزرگترهايش!    که شايد صدايی .. آری فقط صدای  آرام شايد ... نوعی ديگر شايد     تنها او را بخواند ! همانگونه که خواندن را تجربه ميکرد ...
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که در پی بی تجربگی تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد  .... تجربه ميکرد .... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ... تجربه ميکرد ................   آآآآآآآآآآآآه ه     آآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ...                  آآآآآآآآآآآآآ ه ه ه ه ه ه ه
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

همزاد من ...
و آن هنگام که در پی اندکی تکامل کوشيد .... پسرک چه ميدانست    بدبخت چه ميدانست هنوز تا پاره کردن پوسته ای که از روز اول قصد چيزی شبيه آزادی از آن داشت راه بسيار است ..   بيچاره چه ميدانست!!!!!    چه ميدانست سياه بختی چيست ...   چه ميدانست سادگی چيست    چه ميدانست آنچه برای خود ميخواهد نميبايست برای همگان بخواهد ....   پسرک چه ميدانست بقيه چيزی دارند که او ندارد ...   پسرک چه ميدانست       بيچاره چه ميدانست  مرگ چيست ! ..
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که احساس کرد   لمس کرد    نوشيد   و فهميد ....   فهميد که تا بحال هيچ نفهميده! ...   فهميد که خود نميدانسته که در پی کدام روح سرگردان در برهوت قبرستان های گمنام فانوس بدست پرسه ميزده ...   دريغ از اينکه ماهتاب در پی تمامی اين سالهای سرگردانی بر لکه های وجودش سايه روشن افکنده بود!!  و او چه ميدانست!! ....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که از ورای شناخت به درک رسيد ...   آنگاه که ضربه ضربه زخم های خيس چوبک آلبالو تنها برای دزديدن تکه ای سيب از باغچه کوچک همسايه دوردستی ها بر لابلای سياهرگ ها و سرخرگ هايش رسوخ ميکرد .... و او چه ميدانست که با خود چه ميکند !!! ......
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که پسرک در لابلای شيطنت ها آنقدر از ديوار همسايه دوردستی ها بالا رفت  ...  آنقدر به گل خرزهره فخر فروخت ..   آنقدر دل شمشاد را سوزاند    که حتی شبدر ها و يونجه ها     و حتی رز سفيد هم تصميم به سوزاندن پسرک گرفتند ....   آآآآه ه   پسرک!! کاش ميدانست چه ميکند!!   کاش ميفهميد  لباسش خاکی شده!!  کاش ميفهميد در آتش قهر جنگل فرو رفته   ...    کاش ميدانست خار و خس ها کوله بارش را پاره کرده اند ...     کاش بيشتر به باغچه همسايه دوردستی سرک نميکشيد ...     کاش   . . .
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و آن هنگام که پسرک رنجور خرامان خرامان از پشت سر گذاشتن آتش  بی مهابا سرکش باغچه همسايه دوردستی دمی به کنار آتش کومه کرده در برهوت تنهايی خود رسيد  سايه های ارواح مرده از پس طوفان های قبرستان های گمنام را فراموش کرد ... و دوباره اين ماهتاب بود که به تاريکی شب های بيابانی نور ميفرستاد    و پسرک را غرق در نور ميکرد ...   آنقر که ديگر به کوله بار از دست داده اش و به لباسهای خاک گرفته و پاره پاره از حمله خرزهره ها فکر نکرد .....
و تو آنگاه نظاره گر بودی ... همزاد من!!

و اين هنگام ... اين است   پسرک خسته! خسته به قدر تنهايی خار و خس های بيابان های ناجوانمردانه خشکيده     به قدر پاره پاره درد از پی سوختن کوله بار امانت    به قدر زخم خورده در پی ابر از برای نمی باران حتی زمستانی هم ..    به قدر گل گزنه!!  اين گار که هراسانی رهگذران را مبادا که بخراشد قلب نحيفشان  ... مبادا که پسرک به بابای مدرسه بگويد که هم کلاسيهايش در عقب کلاس هم آغوش ميشوند    مبادا که پسرک از پی انتقام در کوچه پس کوچه های دلتنگی برايشان جفت پا بگيرد ....

و چه کسی باور کرد ؟!!  که تنهايی پسرک به قدر لعنت دلمردگان هم نمی ارزد ؟!

سلام بر او   روزی که آمد ...    روزی که خواهد رفت ... و روزی که ........
و تو آنگاه نظاره گر هستی ... همزاد من!!

سلام همزاد من !! لمس وجودت مبارک

خداحافظ عليرضا ....


Thursday, September 15, 2005


..... .... .... ...... .... ..... ... ... ....... .... .. !!!!! ...
//// /// ///// ////// ///// ////// ///// /// ///// /////// ///// /// /// ///// !!!  //// ///// /////// ///// /// /// //////// ////  .... //// !!! //////// ....!! ///// ...
{{{{‌{{{ {{{ {{{{ {{{{ {{{ {{{ {{{{ {{{{ {{{{ !! .....  {{{{ {{{ {{{{ {{{{ {{{{ {{{ {{{ {{{ {{{{ {{{ {{{ {{{ {{{ {{{{ {{{{‌{{{‌   }}} }}} }}} }}}} }}} }}} }}} !!!!!! ...
--- --- --- ----- ---- ---- ----- ----- .... ! ------    ------- --- ----- ------- ! ...
((( (((‌(( ((( ((( ((((‌(((  ((((( (((( (((( (((( (((( ((((( ((((((( ((( ((( (((((( ((((( !
*** *** *** ***** ******* !! ...
دوستدار تو!
عليرضا! 

Tuesday, September 6, 2005

يعنی واقعا اگه يکی هميشه تو آرزوهاش بخواد که يه گوشه تو اين دنيا، توی يه جنگل، تنها زندگی کنه    ميتونه؟؟؟!!  يعنی ميتونه به آرزوش برسه؟!!

از هر کس اين رو ميشنيدم اينقدر تعجب نميکردم که از اون!! هميشه پيش خوذم فکر ميکردم اين خوشحال ترين آدميه که تا حالا باهاش برخورد کردم!! حتی روز اول توی موبايلم شمارش رو که يادداشت ميکردم جلوی اسمش نوشتم COOOL!!! ... اما اين احساسم فقط تا ديشب دوام آورد!!! بعضی وقت ها احساس ميکنم آمادگی روبرو شدن با حوادث غير مترقبه رو ندارم!!  مثل ديشب ...  وقتی احساس کردم يهو صداش مثل چند دقيقه قبلش نيست!! گرفته بود! داشت با خودش زمزمه ميکرد   اولش نفهميدم منظورش چيه ؟! ...   به خودش ميگفت    من حالم خوبه!!  دوست هم ندارم امشب حال کسی رو بگيرم!!       اما وقتی تونستم تصوير خودم رو توی نمناکی رقيق روی مردمک چشمش ببينم  تازه فهميدم منظورش چيه!!!    .... 

آرامش چيزی نيست که بشه به راحتی بهش دست يافت!! البته اين برای هر کس يه جوره!! .....  برای يکی زندگی کردن توی يه جنگله!!  برای يکی توی يه خونه مجلل!! برای يکی بودن کنار خانواده ست! برای يکی هم لحظه ای ... فقط حتی لحظه ای بودن در آغوش کسيست که دوستش داری   ...   و او نيز!!

خدايا از اين نفوذ ناپذيری بيذارم!! از من دور کن!!!