Thursday, September 15, 2005


..... .... .... ...... .... ..... ... ... ....... .... .. !!!!! ...
//// /// ///// ////// ///// ////// ///// /// ///// /////// ///// /// /// ///// !!!  //// ///// /////// ///// /// /// //////// ////  .... //// !!! //////// ....!! ///// ...
{{{{‌{{{ {{{ {{{{ {{{{ {{{ {{{ {{{{ {{{{ {{{{ !! .....  {{{{ {{{ {{{{ {{{{ {{{{ {{{ {{{ {{{ {{{{ {{{ {{{ {{{ {{{ {{{{ {{{{‌{{{‌   }}} }}} }}} }}}} }}} }}} }}} !!!!!! ...
--- --- --- ----- ---- ---- ----- ----- .... ! ------    ------- --- ----- ------- ! ...
((( (((‌(( ((( ((( ((((‌(((  ((((( (((( (((( (((( (((( ((((( ((((((( ((( ((( (((((( ((((( !
*** *** *** ***** ******* !! ...
دوستدار تو!
عليرضا! 

Tuesday, September 6, 2005

يعنی واقعا اگه يکی هميشه تو آرزوهاش بخواد که يه گوشه تو اين دنيا، توی يه جنگل، تنها زندگی کنه    ميتونه؟؟؟!!  يعنی ميتونه به آرزوش برسه؟!!

از هر کس اين رو ميشنيدم اينقدر تعجب نميکردم که از اون!! هميشه پيش خوذم فکر ميکردم اين خوشحال ترين آدميه که تا حالا باهاش برخورد کردم!! حتی روز اول توی موبايلم شمارش رو که يادداشت ميکردم جلوی اسمش نوشتم COOOL!!! ... اما اين احساسم فقط تا ديشب دوام آورد!!! بعضی وقت ها احساس ميکنم آمادگی روبرو شدن با حوادث غير مترقبه رو ندارم!!  مثل ديشب ...  وقتی احساس کردم يهو صداش مثل چند دقيقه قبلش نيست!! گرفته بود! داشت با خودش زمزمه ميکرد   اولش نفهميدم منظورش چيه ؟! ...   به خودش ميگفت    من حالم خوبه!!  دوست هم ندارم امشب حال کسی رو بگيرم!!       اما وقتی تونستم تصوير خودم رو توی نمناکی رقيق روی مردمک چشمش ببينم  تازه فهميدم منظورش چيه!!!    .... 

آرامش چيزی نيست که بشه به راحتی بهش دست يافت!! البته اين برای هر کس يه جوره!! .....  برای يکی زندگی کردن توی يه جنگله!!  برای يکی توی يه خونه مجلل!! برای يکی بودن کنار خانواده ست! برای يکی هم لحظه ای ... فقط حتی لحظه ای بودن در آغوش کسيست که دوستش داری   ...   و او نيز!!

خدايا از اين نفوذ ناپذيری بيذارم!! از من دور کن!!!


Friday, July 1, 2005

گاه گداری وقتی تنها ميشم ميام اينجا ... وقتی لينک وبلاگ خودم رو از لابلای آدرس های وبلاگ دوستای قديميم پيدا ميکنم! گمونم هنوز فکر ميکنند من هستم ... حتی خيلی ها که نميشناسمشون لينک منو کنار وبلاگشون دارند! برام جالب بود  ...

ديروز وقتی ديدمش از دور داشت ميومد به طرفم! فهميدم خودشه! شايد نيم ثانيه هم نگاهش نکردم ... بايد اعتراف کنم! سريع برگشتم روبه مفازه ساعت فروشی و مشغول تماشای ساعت ها شدم .. تو شيشه ويترين رو نگاه ميکردم شايد پشتم سبز بشه .. اما کسی نبود ! گفتم پس باز هم اشتباه کردم .. برگشتم و هر دو طرفم رو نگاه کردم! اثری از پسری که فقط نيم ثانيه با هيبت نارنجی ديده بودمش نبود!! دوباره کلافه شدم .. برگشتم به سمت چپم و کمی از مغازه ساعت فروشی فاصله گرفتم! بعد از چند لحظه تلفنم زنگ خورد! فهميدم که خودشه!! جواب دادم! خيلی سريع گفت کجايی پس تو!؟ گفتم من همينجام که! و تا سرم رو به پشت سرم برگردوندم دوباره همون پسر قد بلند نارنجی پوش رو ديدم که دور از چشم من پشت باجه تلفن خزيده بود و داشت با من صحبت ميکرد! ...

۷۸ ...

شربت بهشت! هرچند کمی ترش ... ولی جالب بود   ..

يک لحظه به نظرم اومد افرادی که اونجا بودند همشون  ....    دخترها با پسر ها    .. پسرها با دختر ها !! ...

ميدونم کمی براش غير منتظره بود! خوب حق داشت ! لابد تصور ديگه ای تو ذهنش بود.. کمی غيره مترقبه ست! درک ميکنم! خب برای من هم اينطور بود .. حد اقل اون يک سوم از من جلوتر بود !! ولی با اين حال بهش حق ميدم!

ديگه مگسی نبود      مليله .. منجوق   يا هرچی که اسمش هست ٬ همه تموم شد! منتظر بود يه چيزی بگم!!    سکوت ...  بالاخره پرسيد ...

اولش کمی محک زدم    امتحان کردم ببينم چقدر اهميت ميده!! می خواستم مطمئن باشم که حد اقل يه کمی از حرفهام رو ميفهمه ! يواش يواش متوجه شدم که ميتونم ادامه بدم ..   من هم    خب بعد از مدت زيادی کسی پيدا شده بود که بهم گوش کنه ....   خب از همه چيز براش گفتم     ولی از هر چيز يه خرده!! نه زياد!! چون ميدونستم که ممکنه متوجه نشه! تقصير منه خب!! اين اتفاق تازه ای نيست! به خاطر همين هم معمولا احتياط ميکنم!!

فرصت زياد نبود   ميفهميدم !! خلاصه گفتم ...   به قول خودم لهش کردم!!  معانی رو!! سعی کردم واضح باشم ...   نميخواستم از حرف هام احساس کنه که اومدنش بی دليل بوده !  نکنه احساس کنه حرف هام بوی خيانت ميده!!! نکنه گمون کنه ....   سعی کردم بفهمه که دارم درد دل ميکنم!!   گمونم ميفهميد!!!  ... خدا کنه

آخه کسی که فردا بايد کنکور بده !! نميخواستم فکرش رو مشغول کنم !!

ولی بايد ميدونست من چطور فکر ميکنم!! بايد ميدونست من از اول اينطور نبودم!! افکارم پاک بود!! مجنون بودم !! اين رو حتی از نوشته های اول وبلاگ قديميم ميشه فهميد!!! من همانی بودم که هميشه گفته ام و نوشته ام!! شايد کسی درک نکنه ولی خب چاره نيست!!  بايد ميدونست بعد از حادثه سال گذشته چقدر شکسته شدم!!! حتی اين رو هر کسی که به تاريخ نوشته های وبلاگم يکم توجه کنه ميفهمه!!!  بايد ميگفتم که چقدر دوست داشتم  ....   و حال چقدر متنفرم !!! ولی ... ای کاش ميتونستم بگم!! ای کاش ميشد بعضی چيزها رو به زبان آورد !! ای کاش ميشد بهش حتی فکر کرد !! من حتی جرات فکر کردن به گذشته ام رو ندارم !!‌  ای کاش ميتونستم بگم حتی دوستان قديميم هم نفهميدند من چه کشيدم!! ای کاش ميشد به کسی بگم چه احساسی داشتم وقتی فهميدم حتی کسانی که روزی مدعی عشق بودند ...  لاف مستی ميزدند    ... در دوری من گمان خيانتی بزرگ برده اند!!!  .... ای وای خدای من    چه بر سر من آمد!!!

ای کاش ميشد بگويم با او چه کردم!! با او که دوست دارمش مانند قطرات تند باران!! با او که حتی اکنون که برايش مينويسم چشمانم در برابرش باک نمی آورند !! ای کاش کسی بود برايم تا حد اقل به او ميگفتم که چه کردم با عشقی که در دل پرورانده بوديم !! ای کاش ميشد .... 

دلم هوای روزهای خوب با تو بودن را دارد !!!  دلم اسير نامه های پر از احساست ميشود ..   دلم   .....   گاه گداری تاب ندارد!! سر به ديوار دورن ميزند !!! ميخواهد رسوايم کند !! آآآآه ... اجازه نميدهمش !! ...    ديگر حتی شرم ميکنم از بعضی کلمات استفاده کنم     ...  آخه خدای من    ... چه کنم!! خودت گفتی من خيلی ساده ام !!  باور نداری؟!  من حتی هنوز جرات نميکنم به گذشته فکر کنم ...   نميتوانم بفهمم با خودم چه کرده ام !!   نميتوانم ...  خاطراتم امان نميدهند ...   من روزهای خوب گذشته ام را ... حتی نميتوانم دوباره بخوانم ...   ای کاش هنوز با من بودی!!

مثل گذشته نيستم ...   وقتی مينوشتم هرچه در دل داشتم بر نوشته هايم می افزودم ...  اما حالا نه!!   انگار آنچه در دلم مانده رنج روزهای اسيری ست !!!  که هر از گاهی بر دلم ريش ميشود ... بر جانم ميماند ...    بر قلبم ميخراشد  ...   نميتوانم  بيان کنم چون حتی بر فکرم جاری نميشود که با اولی رشحاتش آتش بر جام ميزند ... و امان از کفم ميبرد !!!   يارای نوشتن ندارم ...    شايد چون دليلی برايش ندارم         شايد هرگز ..    شايد هم نوعی ديگر ! ...


Thursday, January 27, 2005

خدايا ...

خدايا جاودان آتشبان آتش عشقت در وجودم باش! زجهء عاجزانه ام را بشنو ... و روحم را .. که از فرط خستگی از انتظار دیدارت سر به ديوار تن می سايد، عروج مژده بده!

مرا درياب در اعماق گنداب بی تو بودن !! ، و بياموز به من سبز بودن را ! ... به من بياموز جوانه زدن را !!

دل رفت و ديد و عاشق شد! .... اما ! تن نميرود ، ميرنجاند ! .. می آزارد !

اين صدای من است ... عاشقانه ترين صدايی که می خواند!

تو دليل خوب بودن منی! .. چه می شود مرا هم به بارگاه تو راهی باشد!! ... و تو را به اين دل گذری افتد ... که اگر بيايی من می روم!!! ..  نميمانم!   ...  جاده های رفتن را يک به يک در می نوردم .... و پرواز را تجربه ميکنم !!

انديشيدن به تو، هر لحظه محشری داشتن است!! هر لحظه در مقابل ترازوی عدل ايستادن است!!

خدايا !

با تو بودن .. طواف هر لحظه بر گرد تو ... نه خانه ی توست!!


Saturday, January 8, 2005

دوستم

برای دوست من دعا کنيد!! روزهای سختی داره ميگذرونه!! من که هميشه براش دعا ميکنم  به گردن من يکی که خيلی حق داره .. اميدوارم يه روزی دوباره بياد يه سری به اينجا هم بزنه  آخه دوريش برام سخت شده!! مخصوصا وقتی ازش بی خبر ميشم ...

 دعا ميکنم هرچه زودتر خوب بشی!!


Monday, December 20, 2004

از ۲۲ مرداد ! شب تولد x ... تا ۳۰ آذر ! آخرين شب پاييزی سال ۸۳ ! چقدر سال نفرت آوری  اصلا دوستت نداشتم ! گمانم بر اين بود روزی که امسال همه چيز به پايان ميرسد! امسال روزی خواهد داشت که ميگويم "خوبه خوبم! از اين بهتر نميشوم!!" اما هرگز ......

دوستت ندارم! پاييزی بی همه چيز بودی! فقط خاطره ای خوش در روزهای ابتدای مهرت!! کمی مهر ورزيدی!! البته همان از سر من خيلی زياد بود!!!! خيلی ..   اما باقی بی حاصل ...

آيا وبلاگت خودتي؟!!

آيا وبلاگت خودت هستي؟!!!

منظورم همونيه که فکر ميکنی! آيا اين خودتي؟!

آيا اين ها همانيست که من هستم؟!! آيا من اينم؟! آيا من در نوشته هايم هستم؟! من اينم که تو ميخواني؟! گمانت بر چيست رهگذر؟!

مرا در چه ميبيني؟! در نوشته هايم!!؟؟ که گاهی دستی بر صورتشان می کشم؟! مرا در جملاتم ميبيني؟! در شرمم؟! در اينکه نميتوانم بگويم .....؟! در اينکه در برابرت پوچ می شوم؟! مرا چه ميبينی رهگذر؟! در صور در هم پيچيدۀ نامشهود؟! يا در نگاهی که گهگاه ...

دهانت را ميبويند !! ...

من هيچ نيستم   مرا کس نميشناسد! نه حتی من! نه حتی تو! تو که ميبينی! نه حتی او! ؛ او که ميفهمد! نه حتی او! ؛ او که منتظر است!    تنها يگانه ميداند  تنها ..

مدت مديديست در تکاپوی اينم:

"خوبه خوبم! از اين بهتر نميشوم!"

خوش به حالت! تو که خوبی! دوست دارم مثل تو باشم!! دوست دارم در درياچه ات شنا کنم  ميدانم گمان ميبری عميق نيست اما ... خبر نداری!! عمق اين درياچه فزون تر از کوه فرهاد است!! ماهی هايی دارد به زيبايی مهر! مرواريدی به ارزش دوستی و ...

دوست دارم خوب باشم ..


Thursday, August 12, 2004

رفته

مدت مديدی بود که خودم نبودم ....  يعنی واقعا خودم نبودم  حالا تصميم دارم دوباره خودم باشم !!

اميدوارم بتونم دوباره برگردم تو همون سرزمينی که بودم ...  هرچند مملو از خشکسالی .... ولی دوست داشتنی ...  شايد نتونم مثل گذشته باهاتون همراه باشم ...  ولی هستم!! هستم ...

Saturday, April 3, 2004

فنا

اگر فرصت باشه ميخوام يک مدت به زندگی خودم بيشتر توجه کنم! تصميمات مهمی هست که بايد در چند ماه آتی در مورد زندگيم بگيرم! دعا کنيد برام ... 


Thursday, February 19, 2004

اون موقع که اولين بار با وبلاگ آشنا شدم پيش خودم فکر کردم چقدر کارهای جالبی ميشه تو اين زمينه انجام داد    وقتی نوشته های بقيه رو خوندم ديدم چقدر راحت خيلی ها اينجا از چيزهايی صحبت ميکنند که مطمئنم به صميمی ترين دوستشون (البته اگه همچين کسی وجود داشته باشه!) نميتونند اين حرف هارو بزنند     خيلی خوشحال شدم از اين قضيه   ..... خودم يه هدفی داشتم تو ذهنم   گفتم ميرم جلو  گفتم ميرم به همه ميگم   به همه!!! ....... ميگم من کی هستم و چی !! .... ميگم اون چيزی که هر کسی در موردش يه تصور خاصی داره    چقدر ميتونه زيبا و قشنگ باشه ......   بعد شروع کردم ..... نوشتم     ....... از خودم نوشتم .....    از خاطراتم نوشتم  ......  از زندگيم نوشتم ......   از تجربياتم نوشتم  ...... هی مقدمه چيدم    .... مقدمه !  مقدمه ......    همش شد پاورقی    ...  بعد گفتم حالا که تا اينجا پيش رفتم بگذار صاحب اصليش رو خبر کنم بياد ..... گفتم بذار خودش باشه .... تا هم اون بفهمه من چی ميگم     هم بقيه  !   پيش خودم گفتم اينطوری با يه تير دو نشون ميزنم .... خوب اين کار رو هم کردم!!      اولش خيلی سختم بود .... خيلی ديگه با دقت مينوشتم   .... خيلی رو حرفهام فکر ميکردم  .....     باز هم نوشتم     ... پيش خودم فکر ميکردم دارم باز هم مقدمه ميگم      ... برای اون کتاب اصلی   .... اون حقيقت اصلی      فکر کردم باز هم ميتونم برم سراغ اصل مطلب      .... باز هم نوشتم     ...  اين دفعه يه مشکل خيلی بزرگ وجود داشت      خيلی بزرگ که نه   ... ولی شايد در نظر بعضی ها خيلی بزرگ بود   .... اونم اين بود که     معمولا کسی از حرف هام چيزی دستگيرش نميشد    .... نميگم همه   !  بعضی ها فقط   ... نه اينکه اين قضيه من رو اذيت کنه! نه!    فقط يه کم نگرانم کرد    ... نه برای خودم    بلکه برای اون حقيقت نگران شدم     ... دوست داشتم اول همه شرايط رو آماده کنم     همه ذهن ها رو آماده کنم   ... تا بتونم اصل حرفم رو بزنم     اما   ... اما انگار کاری که نبايد بشه هيچ وقت نميشه!!!!     انگار چيزی که بايد بمونه    ميمونه!!!!   به همون شکلی که بايد !    پس من هم ديگه دنبالش رو نگرفتم .....    گفتم اگه قراره اينطوری باشه      خوب بذار باشه!     شايد صلاح در همين باشه .....     اينجوری بود که ديگه دلم به مقدمه نوشتن هم نميرفت!!!   چون هدفم رو ول کرده بودم     ... چون ديگه مقدمه هم بدون کتاب مونده بود     .... نميدونستم ديگه برای چی بايد بنويسم     برای چه هدفی !؟    شايد هم بايد ديدگاهم رو عوض ميکردم .....      شايد بايد يه جور ديگه فکر ميکردم       شايد هدف چيز ديگست!!     شايد هميشه چيزهايی که ما فکر ميکنيم صحيح نيست      شايد اينکه کسی مقدمه رو درک نکنه مهم نيست      شايد در درون خودش حقيقت مطلب رو درک کرده باشه      ...... شايد طرز بيان مشکل داشته       شايد خود من يه جايی رو اشتباه ميکنم!!    هميشه نفهميدن مطلب مشکل خواننده نيست    .... شايد شرايط اينطور اقتضا ميکنه!    شايد اصلا اشکال از محدوديت هايی باشه که بار ها و بار ها ازش صحبت کردم .....    کی ميدونه        شايد اصلا اين چيزها مهم نيست      !!! شايد مهم چيز ديگست ....    انگار که يواش يواش دارم به همه چيز شک ميکنم   .... اصلا کی هست که از چيزی مطمئنه!!!؟؟؟؟    کی هست که از خودش مطمئنه؟!!      کی مطمئنه که داره حرف درستی ميزنه؟!!!     هر کسی يک کاری ميکنه     هر کسی يک چيزی ميگه    ... اصلا زندگی اجتماعی يعنی همين ....     يعنی اينکه من  بيام اينطور بنويسم    که کمتر کسی از منظور اصلی حرف هام مطلع بشه!       يکی ديگه بياد شعر بنويسه ...    يکی ديگه بياد مقاله بنويسه      يکی ديگه بياد داستان ها و خاطرات ديگران رو بنويسه!    يکی ديگه نکات علمی بنويسه    .... يکی ديگه از دلش بنويسه   .... يکی از جسمش بنويسه ......        ميدونين!؟      اصلا نويسنده مهم نيست      در ظاهر چيزی که مينويسه مهم نيست       ... مهم اينه که ما .... يعنی خواننده  در مجموع از اين اجتماع و از افراد اين جامعه مجازی استفاده خاص خودمون رو ببريم    .... وگرنه چه نيازی داريم که فقط و فقط از يک مسلک و روش خاص بهره ببريم!؟؟؟    ما ميتونيم با همديگه   بدون اينکه نيازی به هم داشته باشيم و بدون اينکه حتی نيازی به کمک کسی احساس کنيم    به همديگه کمک کنيم ..... بطور کاملا غير مستقيم     نميدونم شايد هم مستقيم باشه!!     ديروز داشتم با خودم فکر ميکردم    .... فکر کردم که شايد اصلا چيزی با عنوان آرمان شهر يا اوتوپيا     اصلا معنی نداشته باشه   .... البه اين قضيه خودش تعاريف زيادی داره!!!    ولی به نظر من در جامعه ای که همه چيز و همه کس صالح باشند اصلا نميشه زندگی کرد ......    اصلا اون جامعه دوام نمياره ...    نه که دوام نياره .... بيشتر به اين فکر ميکردم که همچين جامعه ای احتياج به يک نيروی دفاعی فوق العاده بالايی داره .... يک نيروی بسيار بسيار قوی و مستحکم!!      چون در جوامع کنونی که از هر نوع و قشری در جامعه وجود داره   هر انسان آزاد گذاشته ميشه تا هر طور که دوست داره زندگی خودش رو انتخاب کنه!  ولی راه و روش صحيح زندگی به هر فرد نشان داده ميشه!      اما تا وقتی که راه خطا و مراحل بالاتر هنجار شکنی در يک جامعه نباشه انسان نميتونه بالاتترينها و پست ترين ها رو تو جامعه خودش ببينه تا بتونه راه خودش رو انتخاب کنه!    پس اين مهمه  که هر کس به نسبت ديدی که در جامعه پيدا ميکنه روش خودش رو پيش بگيره ....   در حالی که اگه مرحله ی پستی در جامعه وجود نداشته باشه تا انسانها بتونند خودشون رو با اون مقايسه کنند هم اينکه خودشون قادر نخواهند بود روش خودشون رو خودشون انتخاب کنند    و هم اينکه يک سری افرادی خواهند بود که سعی در راهيابی به اون درجات داشته باشند!!! اين يک قضيه انکار ناپذيره!  اينجاست که نياز به اون نيروی عظيم بازدارنده بسيار زياد احساس ميشه!    و يا حتی گاهی اوقات لازمه که شما با بعضی مسائلی که در زندگی شما بسيار نا هنجار انگاشته ميشه يک حد مشترک يا به قولی Overlap  داشته باشيد   منتها در حد قواعد و قوانين خودتون!!          بگذريم .....  در کل مطلبی که ميخواستم رو بيان کردم .... پس ميبينيم که در يک جامعه نياز به افرادی حتی کاملا هنجار شکن هم احساس ميشه!    برای اينکه ما    بتونيم در کل هدف و راه زندگی خودمون رو پبدا و اصلاح کنيم   ..... پس اينقئر ها هم برای ما مشکل ساز نيست که کسی در جامعه مجازی ما چيزی بيان کنه که همه نپسندند!!!   يا به قولی شايد ارزش بها دادن نداشته باشه   ..... ولی ههمين که شما در گوشه ای از ذهنتون ميدونيد که همچين مطلبی هست     و بيان ميشه    در کل بر روی شما تاثيرش رو ميگذاره!!!
نميدونم چرا!!!؟‌     ولی من هر دفعه که ميام اينجا اولش هميشه فکر ميکنم حرفی برای گفتن ندارم .....      اين بار فقط اومدم تا بگم که       شايد زندگی نکنم!!    ولی من هنوز زنده ام!!!    آخه برای بعضی ها شبهه شده بود!     هر چند که بعضی ها واقعا ديگه زنده بودنشون احتياج به اثبات داره!!   اگر هم کسی بگه ما که باور نميکنيم!!   

..: Life is a beach and then we dive :.. 
 

Tuesday, December 30, 2003

لبخندها فسرد
پيوندها گسست
آواي لاي لاي زنان در گلو شكست
گلبرگ آرزوي جوانان بخاك ريخت
جغد فراق بر سر ويرانه ها نشست
از خشم زلزله
پوپك،شكسته بال بصحرا پريد و رفت
گلبانگ نغمه در رگ ناي شبان فسرد
هر كلبه گور شود
عشق و اميد، مُرد

در پهندشت خاك كه اقليم مرگهاست
با پاي ناتوان و نفسهاي سوخته
هر سو دوان دوان
افسرده كودكان زپي مادران خويش
دلدادگان دشت
سرداده اند گريه پي دلبران خويش

در جستجوي دختر خود مادري غمين
با صد تلاش پنجه فرو ميبرد بخاك
او بود ودختري كه جز او آرزو نداشت
اماچه سود؟ دختر او،آرزوي او
خفته است در درون يكي تيره گون مغاك

بس كودكان كه رنگ يتيمي گرفته اند
بس مادران بخاك غريبي نشسته اند
بس شهرها كه گور هزاران اميد شد
شام سياه غم بسر شهر خيمه زد
آه غريب غمزدگان شكسته دل
بالا گرفت و هاله ي ابري سپيد شد

آن كومه ها كه پرتو عشق و اميد داشت
غير از مغاك نيست
آن كلبه ها كه خانه ي دلهاي پاك بود
جز تل خاك نيست

اين گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
كاي دست آفتاب!
ديگر مپاش گرد طلا در فضاي شهر
اي ماه نقره رنگ!
ديگر مريز نقره بويرانه هاي ده
مارا دگر نياز بخورشيد وماه نيست
ديگر نصيب مردم خاموش اين ديار
غير از شبان تيره و روز سياه نيست

خشكيد چشمه ها و بجز چشمه هاي اشك
در دشت ما نماند
افسرد نغمه ها و بجز واي واي جغد
در روستا نماند

ديگر حديث غربت وتنها نشستن است
ياران خوش سخن همگي بيزبان شدند
آنانكه بود بر لبشان داستان عشق
خود «داستان» شدند

اين گفته بر لبان همه بازمانده ماست:
هان،اي زمين دشت!
ما را تو در فراق عزيزان نشانده اي
ما را تو در بلاي غريبي كشانده اي
ماداغديده ايم
با داغديدگي همه دلبسته ي توايم
زينجا نميرويم
اين دشت،خوابگاه جوانان دهكده است
اين خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست
ما با خلوص بر همه جا بوسه ميزنيم
اينجا مقدس است
اين دشت عشقهاست

هر سبزه اي كه بردمد ازدامن كوير
گيسوي دختريست كه در خاك خفته است
هر لاله اي كه سرزند ازدشت سوخته
داغ دل ز نيست كه غمناك خفته است
اما تو اي زمين
اي زادگاه ما!
ما باتو دوستيم
زين پس شرار قهر به بنياد ما مزن
ما را چنانكه رفت اسير بلا مكن
اين كلبه ها كه خانه ي اميد و آرزوست
ويرانسرا مكن
ور خشم ميكني
ويرانه كن عمارت هر قريه را ولي
مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن
                                                مهدي سهيلي